Nurizad – Mimoonam by Arman.Rezakhani.91

http://j.mp/1on9SRy

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود…
———————————————-
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید / از یار آشنا سخن آشنا شنید
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان / دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید

مثل کبریت کشیدن در باد، زندگی دشوار است …
من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم. غوك ها مي خوانند، مرغ حق هم گاهي؛ پس بگذار آخرین دانه کبریتم را بکشم در این باد، هرچه شد، بادا باد…

دور از آشیانم، سر به آسمانم، بی نصیب و خسته، ماندم جدا ز یاران، از بلای طوفان، بال من شکسته، دلی رنجیده دارم که هر روز صبح با مرهمی آرام می شود… یک فنجان قهوه تلخ پس از آن همه دروغ شیرین که شنیدم می چسبد. یک جایی، یک روزی مصوبان آن بال و این دل باید بهایش را بپردازند، بهای دروغ گفتن، بهای خیانت، بهای بد بودن، دنیا دار مکافات است، مگر نه؟ شاید همین نزدیکی ها… شاید به همین زودی ها…
خدایا! خیلی ها دلم را شکستند، زیر سم هایشان لگد کوبم کردند، دیگر تحمل نیست شب را روز و روز را شب کنم، برویم سراغشان؟ نشان دادن از من، بخشش از تو، باید کار را یک سره کرد، می بخشم.

تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم و داستان پدر شهید را داستان کنم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم – سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه مینویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد، قامت نوشته هایم خمیده است، نه از سر ناتوانی، از سر اخلاص و خزوعی که می طلبد سپاس گوی دوستان و آشنایانی باشد که در این بازه زندگانی همراهم بودند، بازه ای که میرفت صفحه های آخرعمر مرا رقم بزند، مهرتان سپاس که کمک کردید باشم، کمک کردید که انگیزه و بهانه ای پیدا کنم برای بودن، برای نوشتن… دلیلی برای ماندن…

هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید، پر. در طلوع اولین خورشید، ظهور تازه ی سیمرغ در راه است، همین فردا که می آید سحر پایان تاریکی است و این دیری نمی پاید

پی نوشت اول: صدای فوق، نفس مسیحای پدری است در باب امید به زندگی که جان دوباره به من بخشید:

پی نوشت دوم: شعر زیر را فردی برایم ارسال کرد که خود را جز اقلیت های دینی معرفی نمود و گفت امسال کنکور دارد، ولی درد گرفت حس مشترک بودن بهتر از رفتنش و امیدوار بود این شعر اثر کند و بمانم. باید بگویم اثر کرد، می مانم و امید دارم در تمام مراحل زندگی موفق باشد و خدایش به سلامت، نگهدارش

‫آرمان ای بزرگ مرد ایران
ای اسطوره ی جوانمردان
از تو تمنا میکنم که بمان
بمان و ندای آزادی بخوان
نغمه ای خوش صوت و الحان
رسان صدایت به گوش جهان
شاداب باش چون بهاران
همی باش قوی و خندان
باطراوت همچو باران
سیلی زن بر گوش رندان
مژده ی پیروزی ده به امیدواران
تو آرمانی آرمان ملت ایران
این را همیشه بدان
ما دوستت داریم از دل و جان
نگذار عاشقانت شوند ویران
مبارزه کن با چنگ و دندان
دانم که توانی مانی کنارمان
همانطور که غلبه کردی بر زندان
مشت محکمی زدی بر این ظالمان
هست پشت و پناهت خدای منان
به یاد آور همیشه هست این امکان
که بار سفر بندی شتابان
آری هست این راه به نسبت آسان
لیک گر بروی کاری بر نیاید ز دستمان
آرمان این بنده ی حقیر و نادان
از تو تمنا میکند که بمان…‬

پی نوشت سوم: به علت پاره ای از مسایل، منشن کردن را انجام ندادم ولی شخصن در مسیج هایی جداگانه تشکر های لازم را انجام خواهم داد، ممنون از همه

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: