January 14, 2013 at 05:22PM عکس جدید در

نامه متاثر کننده کیوان رحیمیان به همسر درگذشته اش از زندان رجایی شهر
تجلیل فرشته عزیزم؛
هرچه به چهارم آذر نزدیک تر می شدیم، در درون منقلب تر می شدم. هرچند در بیرون نمودی نداشت. سالگرد ازدواج امسالمان قطعاً منحصر به فردترین سالگرد خواهد بود. از یک جهت این اولین سالگرد ازدواجمان بعد از سفر ابدی توست. سفری که به تنهایی رفتی و تا مدتی لااقل در ظاهر از یکدیگر دوریم و از جهت دیگر من هم در سفری هستم نه به ابدیت سفر تو بلکه سفری پنج ساله به زندان رجایی شهر و نتیجتاً خانواده سه نفره ما هر کدام در جایی و به نوعی این جشن را برگزار می کنیم. در مورد تو که نمی دانم چگونه این جشن را برگزار می کنی چون به هیچ وجه عالم ارواح را نمی شناسم. من این جشن را به دو صورت برگزار کردم: گونه اول این بود که در جشن پاییزی سالن 12 که یک شب قبل از ماه محرم برگزار شد من به این نیت و البته با کمک عزیز، با حداقل امکانات که شاید تصورش در بیرون از اینجا و حتی داخل اینجا محال بود شیرینی درست کردیم. شیرینی که صرفاً با خلاقیت و زحمت عزیز با پودر کردن بیسکویت و آب کردن شکلات کاکاویی و چند قالب کره درست شد. به همه هم بندیان دادیم و برای هر 60 نفر حاضر در سالن خوشایند و لذت بخش بود. حقیقتش جز عزیز و کامران فرد دیگری از این نیت مطلع نشد. گونه دوم در چند مرحله انجام شد. از اول آذر هر شب به مدت نیم ساعت بر خاطرات گذشته مان متمرکز شدم و احساسات متفاوت و حتی متناقضی را تجربه کردم. شادی، غم، امید، ناامیدی، نگرانی، آرامش، رضایت و بیش از هر چیز تعجب و حیرت از آنچه بر ما گذشت و می گذرد. امروز بعدازظهر با سه ساعت تأخیر نسبت به سال 78، آن هم به خاطر تغییر ساعت هواخوری و ناهار، حمام رفتم، ریشم را زدم، حتی ادوکلن زدم. ادوکلنی که ژینا برای تولد امسالم خریده بود و با اصرار او با خودم به زندان آوردم و خوشبختانه ورودش مورد موافقت هم قرار گرفت. با تخیل این که سوار رنوی گل زده مان هستم به مدت نیم ساعت به تنهایی در حیاط زیر باران قدم زدم. در اواسطش سردم شد و برای اولین بار در عمرم و صرفاً به یاد ژینا آمدم و شال گردنی را که ژینا برایم بافته و دو هفته پیش با لباس های زمستانه برایم فرستاد به دور گردنم انداختم و کمی بیشتر قدم زدم. از ساعت 5:30 بعدازظهر شروع به نوشتن این نامه برای تو کردم و با توجه به شرایط اینجا که به قول کامران مثل این است که وسط خیابان نشسته ای و نامه می نویسی، فکر کنم تا نیمه های شب نامه را به اتمام برسانم و این تنها چیزی است که به عنوان هدیه می توانم تقدیمت کنم. چون دستم از همه جا کوتاه است و حتی نمی توانم یک دسته گل به خودت که پیشکش، حتی نثار مزارت کنم. نثار این دسته گل هم برایم افسوسی شد که چرا در ملاقات هفته گذشته فراموش کردم بخواهم فردی این زحمت را از طرف من متقبل شود. ژینا را هم نمی دانم چگونه این جشن را برگزار می کند. تا آنجا که می دانم قرار بود این چند روز تعطیلی را به شمال بروند که نمی دانم رفته اند یا نه؟ البته قبل از آمدن به زندان با او قرار گذاشتم که در فاصله زمانی سالگرد ازدواج ما و ازدواج کامران و فاران یعنی 4 تا 17 آذر جشنی برگزار کنند. امیدوارم که شرایطش فراهم شود و لااقل ساعاتی را او و همه کسانی که در این مدت به کمک، همکاری و مساعدت ما آمدند، به این بهانه شاد باشند.
با فاصله زیادی دوباره شروع به نوشتن می کنم، فاصله ای که علتش زمان شام بود. شام مان ماکارونی شفته شده ای با تعداد اندکی سویا که قابل شمارش بود. نکته جالب این که سعید (سعید رضایی و هم سفره ای ما) از انبارشان چند حبه سیر ترشی بر سر سفره آورد و من به یاد تو و ژینا که هر دو بسیار دوست داشتید و دارید سه حبه خوردم و بدون آن که به بقیه بگویم حق کامران و وحید (وحید تیزفهم هم سفره ای دیگرمان) را هم خوردم. حقیقتش آمدن سیر ترشی در امشب بر سر سفره مان برایم نشانه ای خوشایند بود. دوست دارم نوشتن این نامه تجلیلی باشد بر وسعت روحت، قدردانی و سپاسی از همراهی همیشگی ات در طول زندگی مشترک مان و یادآوری بخشی از خا
به یاد می آورم بعدازظهری را که می خواستی نظر نهایی ات را در مورد پیشنهاد ازدواج بدهی به تو گفتم قبل از این که پاسخی بدهی این مطلب را بشنو. زندگی با من به خاطر باورهای فردی ام، پیشینه زندگی ام و علی الخصوص کار و خدماتم در این زمان با سه محدودیت همراه است: محدودیت های ارتباطی، محدودیت های امنیتی و محدودیت های اقتصادی. تو بدون لحظه ای تأمل گفتی همه را می پذیری. مهم تر از حرفی که آن روز زدی، تعهدی است که در طی این زندگی مشترک نشان دادی.
وقتی در اسفند 83 تو هم به همراه من و صرفاً به خاطر خدمات من دستگیر شدی و بسیار محکم شرایط زندان را پذیرفتی، اولین جمله ات بعد از آزادی ام این بود: « لحظه ای که وارد سلول انفرادی شدم رو به حضرت بهاءالله گفتم شکرت که قابل دانستی.» تضمینی بود به همان تعهدی که در آن بعدازظهر گرم تابستانی دادی و یا در ماه آخر زندگی ات در این عالم. سه بار به من و اگر اشتباه نکنم یک بار در حضور دیگران اظهار کردی که از انتخاب زندگی مشترک با من راضی و شاکری و این بهترین انتخابت بوده است. که شهادتی صمیمانه و عاشقانه بود به آنچه بر زبان رانده بودی و در طی این 12 سال نشان داده بودی.
به یاد می آورم بعضی از سالگردهای ازدواجمان را. سالی که برایت موبایل خریدم و تا لحظه تحویل نه تنها تو بلکه ژینا هم علی رغم اصرارش نفهمید هدیه تو چیست و وقتی هدیه را دادم چشمت برقی زد شاید چون انتظار نداشتی و تعجب کردی. ژینا هم چشمش برقی زد و فریادی از شادی کشید و من هم از برق چشمان شما که با هم متفاوت بود شاد شدم و خندیدم. سالی دیگر که به قول تو خودمان را خجالت دادیم و لپ تاپ خریدیم و شد هدیه هر دومان به یکدیگر. پارسال که تو بیماری ات کم کم شدت می گرفت و کامران و فاران زندان بودند و ما به همراه مامان و آرتین رفتیم پیتزا پرپروک و پیتزا خوردیم. تو هم به این مناسبت رژیم غذایی ات را شکستی و پیتزا خوردی.شبش من اظهار تاسف کردم که امسال هدیه ای برایت نخریدم وتو گفتی: من هم سالهاست که به این مناسبت برایت هدیه ای نخریدم.» و من گفتم تو خودت هدیه ای. در آن زمان فکر نمی کردم که ممکن است سال بعد خداوند این موهبت را هم از من دریغ کند.
مجدداً با فاصله زمانی می نویسم. ساعت حدود 2 بامداد است و لحظاتی پیش عزیز از اتاقمان و یا بهتر بنویسم سلولمان خارج شد. سلول ما پاتوقی است که هم بندیان به آن سر می زنند، گپی می زنیم، چای می خوریم و … شاید به این دلیل که در اتاق ما کسی زودتر از ساعت 3 یا حتی 4 نمی خوابد. عزیز موقع خداحافظی گفت: «کیوان نمی دانم چه بگویم؟ سالگرد ازدواجتان را تبریک بگویم یا چیز دیگری بگویم. مثل وقتی که کسی وارد زندان می شود و افراد نمی دانند به او چه بگویند» بغض گلوی هر سه مان: من، کامران و عزیز را می گیرد. کامران گفت: «من در این شرایط می گویم می دانم کلمه خوبی نیست ولی به زندان خوش آمدی.» اشک حلقه زده در چشمم قطره قطره فرو می ریزد، بازوی عزیز را می گیرم و می گویم هر آنچه که می خواستی بگویی را گفتی و آنچه نگفتی را شنیدم و در اعمالت دیدم.
به یاد می آورم در ماه آخر زندگی ات در این عالم را که بارها با هم حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که مهم تلاش همه ما و به ویژه من و توست برای ادامه زندگی فارغ از نتیجه و فکر می کنم در این زمان هر دو ایمان داریم که هر آنچه می توانستیم تلاش کردیم. با هم فهرستی از کارهایی را که می خواستی انجام دهی را به شیوه خودت نوشتیم البته بدون درنظر گفتن توان تو این که کداممان این کارها را انجام دهیم. یک به یک انجام می دادیم و با هم تیک می زدیم. همه اتاق ها و کمدها و انبارها را مرتب و تمیز کردیم، فهرست نوشتیم و تیک زدیم. همه را به مامان هم نشان دادیم. هرچند بسیاری اش به کمک و همت او انجام شد. زمانی که دیگر انرژی ات به تحلیل رفت، فهرست را چک کردیم. 5 کار باقی مانده را دوباره فهرست کردیم. اتمام دو تکلیفت و فارغ التحصیلی ات در کارشناسی ارشد برنامه ریزی آموزشی، اتمام ترجمه ناتمام کتاب مارشال روزنبرگ، تألیف یک مجموعه برای آموزش زبان انگلیسی به کودکان که فیش اش را تهیه کرده بودی و دوست داشتی دانشت در حیطه برنامه ریزی آموزشی و تجربه 20 ساله ات در این حیطه را در هم بیامیزی. دیدن و یا شنیدن صدای کامران و مرتب کردن زیرزمین. کامران 6 بهمن زنگ زد و حدود 5 دقیقه با او حرف زدی. و وقتی شنیدی کامران نامه ای برایت نوشته هر روز سراغش را می گرفتی که «نامه پسرم رسید؟» و من می گفتم نه. در حالی که هیچ وقت سراغ حکمش را نگرفتی علی رغم این که حکمش مشخص شده بود. حتی 22 بهمن از من پرسیدی «نامه پسرم نرسید؟» و من گفتم: متأسفانه نه و گفتی به این ترتیب که پیش می روم این کارها نیمه تمام می ماند و من گفتم مهمترین آن تربیت ژیناست که نیمه تمام می ماند.
همچنین به یاد می آورم روزی در اوایل بهمن را که دوستی، شیئی مقدس را برای زیارت تو آورد. پس از زیارت و دعایت در تنهایی خواستی که به اتاق بیایم. از من پرسیدی: «کیوان از خدا چه بخواهم؟ بخواهم بمانم و فرزندم را خودم بزرگ کنم و یا بروم و از این درد و رنج راحت شوم؟» گفتم: «هرچه تو می خواهی؟» گفتی: «تو بگو چه بخواهم.» گفتم: بیا با هم بخواهیم هر آنچه او اراده می کند را به اجرا درآورد و ما شاکر و راضی هستیم و تو با صدای بلند گفتی: «خدایا راضی ام به رضایت هر آنچه تو بپسندی من هم می پسندم.» هر دو گریستیم و من تو را بوسیدم.
و درنهایت به یاد می آورم که در هفته آخر، اگر اشتباه نکنم هر روز به تو قولی دادم و تعهد کردم که تمام تلاشم را برای به اتمام رساندن این کارهای نیمه تمام انجام دهم. طبعاً مهم ترین آن تربیت ژینا و رساندن او به بالندگی است. با هم آرزوها و اهدافمان را در مورد ژینا مرور کردیم و تو آنچه را که دوست داشتی به روش خودت از جزیی ترین تا کلی ترین را برایم گفتی و من تعهد کردم که به انجام برسانم.
فرشته عزیزم نامه کامران به تو که در 6 بهمن نوشته شده بود، اواخر اردیبهشت رسید. خواندم و گریستم. با وجودی که تو آن را با چشم سر نخواندی و با گوش خودت نشنیدی، من آن را تایپ کردم و برای بسیاری از فامیل و دوستان فرستادم چه که قدردانی و تجلیلی بود از تو. با موسسه علمی مکاتبه کردم و با همراهی و حمایت سخاوتمندانه استادان و موسسه نمره نهایی دو درس مانده ات را گرفتم و فارغ التحصیلی ات در سایت موسسه علمی ثبت شد. قبل از آمدن به زندان زیرزمین را با کمک شهرام مرتب کردیم. ترجمه نیمه تمام کتاب مارشال را با خودم به زندان آوردم تا ترجمه تو را تمام کنم و در آینده به چاپ برسانم. هر چند مطمئنم روانی ترجمه تو را نخواهد داشت. تألیف مجموعه آموزش زبان به کودکان به هیچ وجه در توان من نیست و متأسفانه همان طور و در همان مرحله باقی خواهد ماند.
و اما مهم ترین تعهدم به تو که تربیت ژینا و کمک به او برای رسیدن به رشد و بالندگی است، متأسفم که در مورد انجام این تعهدم 5 سال وقفه خواهد بود. از زمان ابلاغ حکم بدوی در 31 خرداد پس از مشورت زیاد به برنامه ریزی برای انجام این تعهد بدون حضور فیزیکی خودم پرداختم و در 25 روز آخر بعد از تأیید نهایی حکم، برنامه ریزی را تسریع کردم و اکنون بعد از 55 روز از ورودم به زندان آن برنامه به یُمن فداکاری و محبت صمیمانه و سخاوتمندانه همه دوستان و فامیل بالاخص مامان، خاطره و شیوا این تعهد در حال اجراست. من کاری از دستم برنمی آید جز این که هر روز برایش دعا کنم و بخوانم: ای خداوند مهربان این اطفال نازنین صنع دست قدرت توأند و آیات عظمت تو. خدایا، این کودکان را محفوظ بدار، موید بر تعلیم کن و موفق به خدمت عالم انسانی فرما. خدایا این اطفال دردانه اند در آغوش صدف عنایت پرورش ده. شاید به قول کامران، ژینا در این مدت چیزهایی را به دست آورد که من و تو قادر نبودیم به او بدهیم.
فرشته عزیزم به یاد می آورم که روز آخر به من گفتی از همه انتخاب های زندگی ام راضی ام. از آنچه داشته ام لذت بردم و حسرت هیچ نداشته ای را نخوردم. در حد توان به همه عشق ورزیدم و عشق و محبت همه را دریافت کردم به ویژه در این مدت بیماری و شاکرم برای همه چیز. این عبادات را در پایان مراسم تشییع تو در حین قدردانی از همه حاضران بیان کردم. تشییعی که بسیار باشکوه و منظم همان گونه که دوست داشتی و خواسته بودی برگزار شد. خواستی که من لوح شکر را بخوانم مانند بسیاری از اوقات در این سال های زندگی مشترک. بعد از تولد ژینا، بعد از آزادی من در سال 83، بعد از تغییر شرایط کاری من در سال 84، بعد از موفقیت های حرفه ای در حیطه روان شناسی در سال های 87 و 89، بعد از غلبه بر بیماری سرطانت در آذر 87، بعد از ثبت نام در دوره کارشناسی ارشد برنامه ریزی آموزشی در سال 88، بعد از آزادی مجدد من در سال 90 و… شاید مثال های دیگر.
دوست دارم در این نیمه های شب در سلول شماره 19 سالن 12 زندان رجایی شهر با تمام وجودم و از اعماق قلبم همان گونه که چند بار به خودت گفته بودم مجدداً اذعان کنم که تو هم بهترین انتخابی بودی که می توانستم بکنم و علی رغم کم بودن کمیت زندگی مشترکمان به این زندگی مشترک می بالم و افتخار می کنم و امیدوارم که بتوانم چون تو به تعهدی که به تو دادم عمل کنم.
فرشته نازنینم دوست دارم در آخر این نامه به تو یادآوری کنم که در همان روزهای آخر، تو نیز متعهد شدی که ما را به خودمان وانگذاری و در ملکوت علاوه بر شفاعت ما نزد پروردگار و جمال مبارک، همراه مان باشی و گاه گاهی به ما سر بزنی. علی رغم این که از انجام بخش اول تعهدت مطمئنم ولی در بخش دوم انصاف بده که به تعهدت عمل نکردی. در تمام این 285 روزی که از پیش ما رفتی فقط یک بار به خواب من آمدی و اگر اشتباه نکنم سه بار به خواب ژینا، به طوری که ژینا گله مند است. منتظرم و بانهایت صبر منتظرم که تو نیز به وعده ات وفا کنی. از اعماق قلبم و تا زمانی که زنده ام دوستت دارم و در این لحظه یک بار دیگر به یاد تو در همین شرایط می خوانم: الهی الهی اشکرک فی کل حال و احمدک فی جمیع الاحوال فی النعمه الحمد لک یا اله العالمین و فی فقدها الشکر لک یا مقصود العارفین فی الباساء لک الثنا یا معبود من فی السموات و الارضین و فی الضراء لک السناء یا من بک انجذبت افئده المشتاقین فی الشده لک الحمد یا مقصود القاصدین و فی الرخاء لک الشکر یا ایتها المذکور فی قلوب المقربین فی الثروه لک البهاء یا سید المخلصین و فی الفقر لک الامر یا رجاء الموحدین فی الفرح لک الجلال یا لا اله الا انت و فی الحزن لک الجمال یا لا اله الا انت، فی الجوع لک العدل یا لا اله الا انت و فی الشبع لک الفضل یا لا اله الا انت. فی الوطن لک العطاء یا لا اله الا انت و فی الغربه لک القضا یا لا اله الا انت. تحت السیف لک الافضال یا لا اله الا انت و فی البیت لک الکمال یا لا اله الا انت. فی القصر لک الکرم یا لا اله الا انت و فی التراب لک الجود یا لا اله الا انت. فی السجن لک الوفا یا سابغ النعم و فی الحبس لک البقا یا مالک القدم. لک العطا یا مولی العطا و سلطان العطا و مالک العطا اشهد انک محمود فی فعلک یا اصل العطا و مطاع فی حکمک یا بحر العطا و مبدأ العطا و مرجع العطا
ساعت 4:30 بامداد 5 آذر نود و یک
کیوان
زندان رجایی شهر سالن 12 http://www.facebook.com/photo.php?fbid=534376196587347&set=a.198277673530536.49687.198272726864364&type=1
Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: